گوزن ----- پراکنده بودیم در همین سامان بی کرکس و چنگ می زدیم در مهتاب ریخته بر سینه هایمان... . . . به شیروانی هایمان فرود آمدند دندان های چرکین و ما پا در گریز، نهادیم تا به حال ران های حلالمان خندیدند... . . . تازیانه دویدیم ... پوزه برداشته بود از نماز چشمه گوزنی افتاده از نفس ها ی ما....
----------------------------------------------------------- مجید عابدی /ششم فروردین 1392 خورشیدی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت توسط مجيد عابدی
|
مجید عابدی هستم... تهمت شاعری را هم روزگار به من زده است...آرزوی معلم شدن و دانش آموز ماندن هم به دلم نمانده.... "تمام وازه ها پا برهنه اند" کلمه هایی هستند که به اسارت جان من در آمده و زندانی شده اند...