گوزن
-----
پراکنده بودیم
در همین سامان بی کرکس
و چنگ می زدیم
در مهتاب ریخته بر سینه هایمان...
.
.
.
به شیروانی هایمان
فرود آمدند
دندان های چرکین
و ما
پا در گریز، نهادیم
تا به حال ران های حلالمان
خندیدند...
.
.
.
تازیانه
دویدیم ...
پوزه برداشته بود از نماز چشمه
گوزنی
افتاده
از نفس
ها
ی
ما....


-----------------------------------------------------------
مجید عابدی /ششم فروردین 1392 خورشیدی