همسایگی های بی آفتاب...
سلام مارال عزيزم...
دو دهه از روزهای من در دوری تو سپری شده است... سخت و دلتنگ كننده، اما زيبا و لبريز از آنچه ما آن را مهربانی و خوبی می ناميم... دخترم، اولين پست از خاطره های حضورم در اينجای جهان را به دنيای خوبی های تو تقديم می كنم كه بيش از تمام خوبان روزهای زندگيم مرا می شناسی... اين نوشته برای تو باشد و بزرگی روحت كه پدر را زنده داشته است...
----------------------------
"كپنهاك " ، آهوانه می خوابد و آهوانه از خواب بيدار می شود... آرامش آن آبستن رمندگی های ناگهانی است كه بی هيچ تهديدی، از جان هراسان و بيقرار غزالی رمنده سر بلند می كند... من اما هنوز، به بام و شامش نرفته ام و جز با مهربانی های هم وطنانی كه با خوبی هايشان پذيرايم بوده اند؛ و بچه های ايران كه همين چند روز معلمشان بوده ام ، هنوز به هيچكدام از نفسهای "دانمارك"، اين پيرزن مهربان همسايگی های بی آفتاب، خو نكرده ام...
مارال جان!
ده دقيقه مانده است، تا ساعت، پنج صبح را نشان بدهد. اگر مثل من ، روبه روي پنجره ی دوجداره ی خانه ای در طبقه ی دوازدهم ساختمانی در محله ی "های گلاگساكسه" نشسته باشی، ضلع شمالی شهر كپنهاك را در ميان مه غليظ صبحگاهی، عرشه ی لنجی ماهی گيری می بينی كه در گرگ و ميش غروب بندر، فانوس هایی بيدار و مشتاق، از آن آويزانند...
تلنگر نا نوشته های معطل، مرا از خواب بيدار كرده اند تا خلوت و آرامشی ناگزير، برايم بساطی از چای و نوشتن فراهم آورند، خلوت و آرامشی كه دستی هم در كندی و كرختی اول صبح اين آغاز مه آلود دارد...
حالا بايد "بوشهر" در حال نوشيدن آفتاب ساعت هشت صبح باشد... حالا بايد نيم ساعت از صبحگاه مدرسه های "بردخون" گذشته باشد!... الان بايد در "مشهد" ، آفتاب و ساعت هفت و نيم، خيابان های اطراف حرم امام رضا(ع) را از ترافيك و بوق و سبقت پر كرده باشد... يك ساعت ديگر "سعيد بزرگ زاده" را می شود با لباس برزنتي زرد، روبه روی تعميرگاهی در محله ی "ساختمان" (نزديكی های مهدی آباد) ديد - نا آرام ترين شاگرد دو سال پيش من در مدرسه ی "قصاب" منطقه ی "تبادكان"، كه داغ ترك تحصيلش بر هميشه های جانم ماند.....
... و حالا من هستم و معلمی در مدرسه ای كه در محله ی بارانی "گنتافته"، بوی خاك باران خورده را با نام ايران يكی كرده است و زبان پارسی، مثل چشمه ای زلال در آن می جوشد و – با افتخار- می پويد... اينجا بچه های ايران سيمای ايران دارند و زبان فارسی قله ی غرور من و بچه های ايران زمين است... اينجا من هستم و دوستانی كه (به قول سهراب:) از آب زلال هم بهترند...
قربان تو:
پدرت
=====================================
C:\Users\Sony\Desktop\بابا\Image1974.jpg