|
بچه ها ! سلام دوستان خوبم. قدمتان در این وبلاگ روی تخم چشمهام! .... مسافرتی ( یا اداری بگویم ماموریتی ) برایم پیش آمده که ناچارم یک هفته ای خدمتتان نباشم. پیام ها ی عزیزانم را هم بی جواب گذاشتم چرا که مجبور بودم در این فرصت کوتاه به جمع و جور کردن اسباب سفر بپردازم. .... اگر خدا خواست و برگشتم خدمت همه تان سلام و ادب نثار خواهم کرد اگر هم ...( می گویند عمر سفر کوتاه است ولی به نظرم گاهی از عمر آدمی طولانی تر است ...)
خوب دوستان پیام های زندگی بخشتان را بگذارید .... به امید دیدار....
( یک معذرت حسابی هم از عزیزان هم دیاری خودم - بردخونیهای عزیز - تمنا دارم ... قربان همه ی شما می روم... و دلم برایتان می تپد..... برایم دعا کنید ....) خدا حافظ + نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385 توسط مجيد عابدی |
گربه ------- پدرت ماهی می فروخت و صدای تو هر روز مرا بو می کشید... پدرت خندید که : شاگرد ! نمی خواهم... بپرس دکانش اخمهایش گربه نمی خواهند...؟! ---------------------------------------------- (تقدیم به خودم!.....)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 توسط مجيد عابدی |
راستش می دانم که نوشتن کارهای سالهای دور تنها برای خودم تجدید یک سری چیزها می کند وبس... دوغزلی را که امشب می نویسم مربوط به اوان کار کار آفرینی (!) های این دوست شما است. تحملشان کنیدلطفا.....
فرصت... ------------- من هم شبی به پای دل از دست می روم دل می دهم به رفتن و سر مست می روم تا رو کند دلم به هیاهوی دشت ها از کوچه های خلوت بن بست می روم خفاش های شب زده را گو چو آفتاب امشب - اگر مزاحمتی هست - می روم در اختیار خویش چو یک لحظه فرصتم غفلت اگر کند دلم از دست می روم مرداب با حمایت باران چه می کند؟ ( بامن اگر نگاه تو پیوست می روم...) -------------------------------------------------------------------- مرگ وچشمه..... باید بهار بود گل آورد و برد و مرد دیوانه وار مرد (...نگویند مردو... مرد) شایسته نیست ساده بگویند بعد من دیوانه بود...غصه ی گلها نخورد و مرد! توفان تبار نیست هرکه دراینجا چو گردباد رنج سفر به دوش بیابان سپرد و مرد پای کدام قطره ی گم کرده راه بود کاینجا به روی دست زمستان فسرد و مرد موجی که بود و طاقت دریا شدن نداشت برگشت و ره به دوری دریا نبرد و مرد یاچشمه بود باید و از شرم آفتاب پیشانی بلند زمین را سترد و مرد یا مثل برکه های حقیری در انزوا یک لاشه دل به سینه نهاد و فشرد و مرد.... |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||| + نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385 توسط مجيد عابدی |
... برای پیرهنت حس وحال می دوزم یکی دو دکمه خیال محال می دوزم
کنار دکمه و دستی که اوج می گیرد پرنده ای پر از احساس بال می دوزم
به شیب دامن پا در گریز پرچینت هراس آهوی خوش خط و خال می دوزم
...و روی سینه ات انکار یقه کافی نیست یقین روشن یک سیب کال می دوزم
یکی دو مقنعه با نقش بندر و بازار (بساط ساده ی یک زن که فال...!) می دوزم
ــ ... وساحلی که بر آن یکه می خورد باران...ــ نقوش ساده ی < بی شرح حال > می دوزم
تو لا به لای غزل ها لباس می پوشی ؟... میان این غزل اما.... خجالتم... دادی....... + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 توسط مجيد عابدی |
|