برای اینهمه تعطیلی هیـچ عـذری نمی آورم. هستی هم
بـهانه ای بود کــه بیـچاره به جـرم بی زبـانیـش نتـوانسـت
تنبلی و بهـانه جویـی های پـدرش را برای شما فریاد بزند!
* * *
غزلی راکه می خوانید ، حـاصل درنگی و حـس و حالـی اســت
درکنـار « بقیع » در شهر مدینه... راستش اصـلا توجه نکـرده ام
که این غزل با زبان امروزی کارهای من همراه و هماهنگ هست
یا نه؟ از آن رو که تنـها خاطـره اش بـرای خودم زیبـا بود، بدندیدم
پیشکش خوبی های شما کنم تا مرا به خاطر کوتـاهـی مدیـدم
در بـه روز شدن ببخشـایید... جایتـان درمدینه و مکه خالی بود...
عهد کرده بودم، با نگاه واقع بینـانه آنچه را که از آن سـرزمـین در
تاریــخ خوانـده بودم، ببینـم... اما لحظه ها و دقایقی هم بود کـه
تنـها و تنـها نگـاه کردم و این که چه گونه بایدببینم، دست خـودم
نبود... بقیع بود و انبوه کبوترانی که بر دشتی آفتاب خورده سایه
می انداخت و حصاری بلند از آهن که تپه های کوچک بیشـماری
را درخـود جـای داده بـود، همیـن! اما وقتـی مردی عربی پوش با
قسـاوتی در چشم، ما را از در آن حیاط محصـور بیرون کرد، دوباره
نگاهم به فوج کبوتران افتاد و اشک و آفتاب صبح مدینه هم یـاری
کردند ....
* * *
چقدر ابرهه...
چه می شود دل من هم کبوتری باشد
برای من دل پیغام آوری باشد
به بال شوق بگردد در این چمن، شاید
نشان مانده ی قبر صنوبری باشد
چه بوستان غریبی! بعید می دانم
بهشت روی زمین جای دیگری باشد
چقدر ابرهه باریده است، بر این باغ
که غنچه غنچه اش آه مکرری باشد
برای زمزم این خاک سعی خواهم کرد
تمام چشم و دلم پای هاجری باشد
بقیع و کعبه برای طواف یکسانند
اگر نگاه بنی هاشمی تری باشد
مدینه کوفه تر از شام بی وفایان است
خدا کند به بیابان
به غم
دری باشـد ...
" هستی " رسید....
آه ای هستی من.... شور و مستی من....
شعرم سرود پاك مرغان چمن نيست (منوچهر آتشی)
آهنگ دیگر
تا بشكفد از لاي زنبق هاي شاداب
يا بشكند چون ساقه هاي سبز و سيراب
يا چون پر فواره ريزد روي گل ها
خوشخوان باغ شعر من زاغ غريب است
نفريني شعر خداوندان گفتار
فواره ي گل هاي من مار است و هر صبح
گلبرگ ها را مي كند از زهر سرشار
من راندگان بارگاه شاعران را
در كلبه ي چوبين شعرم مي پذيرم
افسانه مي پردازم از جغد
اين كوتوال قلعه ي بي برج و بارو
از كوليان خانه بر دوش كلاغان
گاهي كه توفان مي درد پرهايشان را
از خاك مي گويم سخن ، از خار بدنام
با نيش هاي طعنه در جانش شكسته
از زرد مي گويم سخن ، اين رنگ مطرود
از گرگ اين آزاده ي از بند رسته
من ديوها را مي ستايم
از خوان رنگين سليمان مي گريزم
من باده مي نوشم به محراب معابد
من با خدايان مي ستيزم
من از بهار ديگران غمگين و از پاييزشان شاد
من با خداي ديگران در جنگ و با شيطانشان دوست
من يار آنانم كه زير آسمان كس يارشان نيست
حافظ نيم تا با سرود جاودانم
خوانند يا رقصند تركان سمرقند
ابن يمينم پنجه زن در چشم اختر
مسعود سعدم ، روزني را آرزومند
من آمدم تا بگذرم چون قصه اي تلخ
در خاطر هيچ آدميزادي نمانم
اينجا نيم تا جاي كس را تنگ سازم
يا چون خداوندان بي همتاي گفتار
بي مايگان را از ره تاريخ رانم
سعدي بماناد
كز شعله ي نام بلندش نامها سوخت
من مي روم تا شاخه ي ديگر برويد
هستي مرا اين بخشش مردانه آموخت
اي نخل هاي سوخته در ريگزاران
حسرت ميندوزيد از دشنام هر باد
زيرا اگر در شعر حافظ گل نكرديد
شعر من ، اين ويرانه ، پرچين شما باد
اي جغد ها ، اي زاغ ها غمگين مباشيد
زيرا اگر دشنام زيبايي شما را رانده از باغ
و آوازتان شوم است در شعر خدايان
من قصه پرداز نفس هاي سياهم
فرخنده مي دانم سرود تلختان را
من آمدم تا بگذرم ، آري چنين باد
سعدي نيم تا بال بگشايم بر آفاق
مسععود سعدم تنگ ميدان و زمين گير
انعام من كند است و زنجير است و شلاق
...دو سه روزی از سوگسال منوچهر آتشی گذشته است و فرصتی برای نوشتن حتی چند خط از آن کوه پلنگین دست و پا نکرده ام...
آتشی را نه مرگ اهریمن خو و نه روز و روزگار - هیچ کدام- از صفحه ی هستی دور نمی کنند. او نخستین سال آغاز دوباره اش را به پایان آورده تا در میان باشندگان جاوید روح شعر و شعور را بیرقی دیگر بیافرازد....
او را سالها درهیبت غرور رشک آور بی مانندیش ستوده اند تا از این پس نیز او حافظ مولانای کوه و اسب و پلنگ در ژرفاهای جان و جهان
روزگاران باشد....درست یک سال پیش شعر زیر را کاسه ای کردم از دریغ ماندن جهانی بی آتش و آتشی - برای بدرقه ی آن عزیز ....
عذوبت طعنه...
واژه های سلحشورت را می خواهند
دروازه های شیهه و شرم!
واژه های چشم ناشسته ات را
می خواهد
این بدایت قحطی
وداع....
...و ریگ....
در شیب دوشیزگی
واژه های مغرورت را
می خواهد
جهان
این مادیان صبور...
آی...!
عذوبت طعنه
پلنگ رام! ....